و دیگر هیچ ...
امسال تو کرج هوا خوب و مثل بهار بود اما دیشب هواسرد شد و من که سرمایی هستم مجبور شدم دوباره لباس کاموایی بپوشم.راستی امروز باید سرم بزنم چون باز نوبتش رسیده .
برای زهرا خواهر خودم که یک سال و نیم از من بزرگتره یه خواستگار داره که فقط مامانش و خواهرش اومدن چون خود ژسر الان تو برزیل دانشجوی دکترا هست.
و اما من هیچ غلطی نکردم . فقط نشستم فنا شدن خودمو میبینم .نشستم و فقط می تونم بگم خوش به حال فلانی.هر شب تو خواب ببینم که دارم میرم دانشگاه.
افسوس خوردن و داشتن آرزوهای محال.کسی هم عاشق حقیقیم نیست تا بیاد و منو برای همیشه ببره ژیش خودش همه شعار میدن.خودم خوب میدونم هیچ کس نمیتونه یه موجود بی خاصیتی که تنها تواناییش خوردن و خوابیدنه رو تحمل کنه.خدا کنه سال دیگه از اینی که هستم بدتر نشم.خدایا به امید خودت.
۲۹ تولد زهره هستش.باید زنگ بزنم بهش تبریک بگم.
راستی من با خاله شهلا چون قهرم نمی خوام به خاطر سبیل و ابروهام برم پیشش تا ابروهامو تمیز کنم.نسترن دخترشم با من بی ادبانه رفتار می کنه.الانم نمی تونم برم سراغتابلوهام که !
چون مامان دعوام می کنه.یعنی من باید صبر کنم تا بعد از عید.خاله شهلا خیلی بی ادب و بچست.خاله لیلا ولی خوبه فقط بابا بر عکس من رفتار می کنه و به این خاله شهلا رو داده.زهرا هم چون خاله شهلا خانوم براش خواستگار پیدا می کنه طرفدارشه.خانوم به من میگه تو هروقت خوب شدی برات خواستگار جور می کنم ! خوب شاید تا آخر عمرم مریض بمونم باید سرمو بذارم زمین بمیرم ؟
درسته که من کارهای خونه رو نمی تونم انجام بدم یا باید شبا زیرم تشکچه بندازم ولی منم دل دارم.منم نیازهای یه آدم طبیعی رو دارم .چرا من باید از همه چیز محروم باشم.دیگه دارن بدجور دلمو میشکنن.خدایا خودت جواب جفتشونو بده.
۴ شنبه هم باید سرم کور تونمو بزنم.مامان رگمو می گیره.خدایا بدون مامانم نمی تونم زندگی کنم.
دیگه به حرفامم اهمیت نمیدن .انگار منو نمیبینن.نکنه تو هم منو نمی بینی که میذاری اینطوری کنن.خسته شدم یا منو ببر پیش خودت یا شفامو بده که دیگه صبرم سر اومد.گرچه حکمت خودته و منم نمیتونم توش دخالت کنم ولی هرگز فراموش نمی کنم .یادم میمونه چه بر خوردی با من داشتن.خدایا زندگیمو زیرو رو کن.کاری کن همون زهرهء سال ۷۹ بشم.برم دانشگاه و ادامه تحصیل بدم.یعنی میشه انشاالله
ولی خوب شکر چه میشه کرد با این زمونهء لعنتی ؟
یادمه از بچگی به خاطر دردهای جسمی گریه نمی کردم.الانم نمی کنم.چون همیشه به یاد عذاب های اون دنیا فکر می کردم ومی گفتم پس چه جوری می خوای تاب اونا رو داشته باشی ؟
الانم با اینکه بیمارم اما فقط چون رو دوش دیگرانم ناراحتم.من برای خودم هیچی نمیخوام.فقط نمی خوام سربار کسی باشه ولی الان هستم.دارم دیوونه میشم.بعضی وقتا مامان به شوخی میگه می برم میذارمت آسایشگاها
شایدم جدی می گه نمی دونم.ولی اگر اینقدر اضافیم خودت خدایا به دادم برس که من فقط تو رو دارم.
دوباره یک سال گذشت بی حاصل.منم دارم پیر میشما.فکر نکنم دیگه اصلا دوست داشتنی باشم.خستم خیلی خسته .روزا رو می گذرونم تا جناب عزرائیل بیاد خواستگاریم و یه راست برم تو جهنم.امیدوارم سال جدید برام خیلی بهتر باشه.داروم بیاد.مامانم بذاره برم کلاس نقاشی.چیزایی که محاله کیه که برای حرفم دیگه ارزش قائل بشه ؟
دیگه بچه ها هم حرمت منو نگه نمیدارن.
دلم شکسته.خستم.خسته وصدام به هیچ کس نمیرسه.
باشه منم اذیتت نمی کنم اما بدون درد تو خوب شد اما من ۸ سال هست که دردم داره منو از پا در میاره و تا الان به عشق تو نفس کشیدم.می خواستم بهت ثابت کنم که من هنگامه نیستم ولی تو.....
اون عشق آتشین چی شد ؟![]()
عشقت دلم رو برده
دست دلم رو بسته
پس زود بیا کنارم
که من خیلی بی تابم آقا رضا
نگام هنوز یادته ؟
به انتظار نشتم
منتظر تو هستم
بیا پیشم رضا جون
تا عمری هست عزیز جون
دستام شدن حالا خالی
اگه شانسی من داشتم
برای تو میذاشتم
خودم رو بی خیل شو
از پیش من تو دور شو
دیگه ندارم حالی
گلدونا شدن قلابی
دیگه ندارم حالی
چی مونده از من باقی
دیگه نمونده حالی
دیگه ندارم حالی
حالی برام نمونذه
غم تو چشام نشسته
برای من نیست هیچ کس
رنگ چشام یادت رفت ؟
حرفات مونده به یادم
من بیخودی بی تابم
به یادت بی قرارم
نگاهی که با من حرف می زد
هی این در اون در میزد
قلب منو آتش زد
نگاهت آخرین بار
گفت به امید دیدار
اما نگاه من گفت
خداحافظ برای آخرین بار
من دیگه بچه نیستم
بخوام با تو بمونم
حالا بمون تو تنها
خداحافظ آخرین بار
کم کم باور شده که من ذره ای بیش نیم
امروز حس شعری نیست.افسوس از این عمری که بیهده به بادش دادم.
از حالا به بعد اما الان دفترم پیشم نیست حالا بعدا.
تو این هشت سال چه ها که نکشیدم ولی خوب لابد حکمت خدا بوده.بعضی وقتا درسته نق می زنم ولی همونا هم به شوخیه.در برابر رفتار دیگران با خودم واقعا می مونم چی بگم ؟ به خصوص جنس مخالفایی که چون من بیمارم به من به دیدهء حقارت نگاه می کنن و خودشونو از من سر می دونن.
بی خیال همشونو به خدا واگذار می کنم