تبليغاتX
بـــــنام خدایـــم

بـــــنام خدایـــم

و دیگر هیچ ...

محمد

به جی میل رفتم و بعد از کلی بالا ژایین کردنش تونستم به محمد عزیزم میل بزنم.محمد اما امروز بهم نامه نداد فکر کنم باهام قهر کرده.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 18:9  توسط شرمن تنبله  | 

باز هم....

سلام

امسال تو کرج هوا خوب و مثل بهار بود اما دیشب هواسرد شد و من که سرمایی هستم مجبور شدم دوباره لباس کاموایی بپوشم.راستی امروز باید سرم بزنم چون باز نوبتش رسیده .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:24  توسط شرمن تنبله  | 

سال 87 از دید من

حسین پسر آقا خانمحمدی با دختری که تو دانشگاه ژیدا کرده بود عقد کرد به صورت رسمی دخترش هم که هم سن منه با دوست حسین داداشش عقد کرد ولی صیغه ای.

برای زهرا خواهر خودم که یک سال و نیم از من بزرگتره یه خواستگار داره که فقط مامانش و خواهرش اومدن چون خود ژسر الان تو برزیل دانشجوی دکترا هست.

و اما من هیچ غلطی نکردم . فقط نشستم فنا شدن خودمو میبینم .نشستم و فقط می تونم بگم خوش به حال فلانی.هر شب تو خواب ببینم که دارم میرم دانشگاه.

افسوس خوردن و داشتن آرزوهای محال.کسی هم عاشق حقیقیم نیست تا بیاد و منو برای همیشه ببره ژیش خودش همه شعار میدن.خودم خوب میدونم هیچ کس نمیتونه یه موجود بی خاصیتی که تنها تواناییش خوردن و خوابیدنه رو تحمل کنه.خدا کنه سال دیگه از اینی که هستم بدتر نشم.خدایا به امید خودت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23:3  توسط شرمن تنبله  | 

دل میشکنن بشکنشون.

چند وقته به این مخ تیلید شدم ترانه نمیاد .اصلا انگار بی خیالشم.یادم نیست چرا ترانه گفتنو شروع کردم که الان اینطور بی خیالشم.

۲۹ تولد زهره هستش.باید زنگ بزنم بهش تبریک بگم.

راستی من با خاله شهلا چون قهرم نمی خوام به خاطر سبیل و ابروهام برم پیشش تا ابروهامو تمیز کنم.نسترن دخترشم با من بی ادبانه رفتار می کنه.الانم نمی تونم برم سراغتابلوهام که !

چون مامان دعوام می کنه.یعنی من باید صبر کنم تا بعد از عید.خاله شهلا خیلی بی ادب و بچست.خاله لیلا ولی خوبه فقط بابا بر عکس من رفتار می کنه و به این خاله شهلا رو داده.زهرا هم چون خاله شهلا خانوم براش خواستگار پیدا می کنه طرفدارشه.خانوم به من میگه تو هروقت خوب شدی برات خواستگار جور می کنم ! خوب شاید تا آخر عمرم مریض بمونم باید سرمو بذارم زمین بمیرم ؟

درسته که من کارهای خونه رو نمی تونم انجام بدم یا باید شبا زیرم تشکچه بندازم ولی منم دل دارم.منم نیازهای یه آدم طبیعی رو دارم .چرا من باید از همه چیز محروم باشم.دیگه دارن بدجور دلمو میشکنن.خدایا خودت جواب جفتشونو بده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 20:29  توسط شرمن تنبله  | 

شکرت خدا

خدایا نمی دونم چی بگم ؟ فقط می تونم شاکرت باشم همین.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 13:51  توسط شرمن تنبله  | 

حالمو نگیر خدا جونم

هفتهء آخر سال و زهرا مامان دارن خونه رو تمیز می کنن .مامان قلبش ناراحته من هم از نگرانی که به مامان دارم الان دلم می خواد زار زار بشینم گریه کنم.خدایا خودت مواظبش باش.منو از رو زمین ور دار اما به مامانم کاری نداشته باش.من حاضرم فلج بشم اما مامانم چیزیش نشه هیچ کس منو نگه نمی داره ها منو ژرت می کنن بیرون.من مامانو می خوام تا وقتی زندم پیشم بمونه.خدایا یاد اولای مریضیم و مامان که دلسوزانه همیشه کنارم بود که می افتم آتیش می گیرم.اون خیلی خوبه و من چه اذیتا که نکردمش.

۴ شنبه هم باید سرم کور تونمو بزنم.مامان رگمو می گیره.خدایا بدون مامانم نمی تونم زندگی کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 21:7  توسط شرمن تنبله  | 

حرف دل

سلام همه کسم.خدای مهربون خودم ممنونم که میتونم هنوز راه برم یا ببینم.خدا جونم بنده هاتو ببین که چقدر نامهربونی با من دارن  می کنن !

دیگه به حرفامم اهمیت نمیدن .انگار منو نمیبینن.نکنه تو هم منو نمی بینی که میذاری اینطوری کنن.خسته شدم یا منو ببر پیش خودت یا شفامو بده که دیگه صبرم سر اومد.گرچه حکمت خودته و منم نمیتونم توش دخالت کنم ولی هرگز فراموش نمی کنم .یادم میمونه چه بر خوردی با من داشتن.خدایا زندگیمو زیرو رو کن.کاری کن همون زهرهء سال ۷۹ بشم.برم دانشگاه و ادامه تحصیل بدم.یعنی میشه انشاالله

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 15:27  توسط شرمن تنبله  | 

عجب زمونه ای شده ؟

تو این مدت یعنی از سال ۷۹ که مریض شدم دیگه فهمیدم کسی عاشق من نمیشه اما همین که یکی بهم سر بزنه و حالم رو بپرسه منو کلی خوشحال می کنه.میدونم من حق ازدواج کردن هم ندارم و اصلا نباید تو خیالشم باشم.من واقعا تنها بودم و هنوزم هستم.

ولی خوب شکر چه میشه کرد با این زمونهء لعنتی ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 22:6  توسط شرمن تنبله  | 

فقط خودت

سلام

یادمه از بچگی به خاطر دردهای جسمی گریه نمی کردم.الانم نمی کنم.چون همیشه به یاد عذاب های اون دنیا فکر می کردم ومی گفتم پس چه جوری می خوای تاب اونا رو داشته باشی ؟

الانم با اینکه بیمارم اما فقط چون رو دوش دیگرانم ناراحتم.من برای خودم هیچی نمیخوام.فقط نمی خوام سربار کسی باشه ولی الان هستم.دارم دیوونه میشم.بعضی وقتا مامان به شوخی میگه می برم میذارمت آسایشگاها

شایدم جدی می گه نمی دونم.ولی اگر اینقدر اضافیم خودت خدایا به دادم برس که من فقط تو رو دارم.

دوباره یک سال گذشت بی حاصل.منم دارم پیر میشما.فکر نکنم دیگه اصلا دوست داشتنی باشم.خستم خیلی خسته .روزا رو می گذرونم تا جناب عزرائیل بیاد خواستگاریم و یه راست برم تو جهنم.امیدوارم سال جدید برام خیلی بهتر باشه.داروم بیاد.مامانم بذاره برم کلاس نقاشی.چیزایی که محاله کیه که برای حرفم دیگه ارزش قائل بشه ؟

دیگه بچه ها هم حرمت منو نگه نمیدارن.

دلم شکسته.خستم.خسته وصدام به هیچ کس نمیرسه.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 11:53  توسط شرمن تنبله  | 

تموم شد ؟

خیلی منتظرت نشستم تا بیای.اما امروز بعد از اون همه انتظاری که کشیدم برگشتی و به من این حرفو زدی!!!شاید باورت نشه اما الان دارم گریه می کنم.هق هق گریه هامو تو خودم می خورم که کسی چیزی نفهمه.منم درد می کشم دردی که لاعلاجه.

باشه منم اذیتت نمی کنم اما بدون درد تو خوب شد اما من ۸ سال هست که دردم داره منو از پا در میاره و تا الان به عشق تو نفس کشیدم.می خواستم بهت ثابت کنم که من هنگامه نیستم ولی تو.....

اون عشق آتشین چی شد ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 18:5  توسط شرمن تنبله  | 

تقدیم به تو رضا جونم

این هیجان رو تو دوری تا نشون بدم اگه نزدیکت بودم چه میکردم.

عشقت دلم رو برده

دست دلم رو بسته

پس زود بیا کنارم

که من خیلی بی تابم آقا رضا

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 18:4  توسط شرمن تنبله  | 

آخ جون رضا برگشته

دلم هنوز دستته ؟

نگام هنوز یادته ؟

به انتظار نشتم

منتظر تو هستم

بیا پیشم رضا جون

تا عمری هست عزیز جون

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 14:5  توسط شرمن تنبله  | 

دیگه ندارم حالی....

دیگه نمونده حالی

دستام شدن حالا خالی

اگه شانسی من داشتم

برای تو میذاشتم

خودم رو بی خیل شو

از پیش من تو دور شو

دیگه ندارم حالی

گلدونا شدن قلابی

دیگه ندارم حالی

چی مونده از من باقی

دیگه نمونده حالی

دیگه ندارم حالی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 11:22  توسط شرمن تنبله  | 

آخرین بار

حالی برام نمونذه

غم تو چشام نشسته 

برای من نیست هیچ کس

رنگ چشام یادت رفت ؟

حرفات مونده به یادم

من بیخودی بی تابم

به یادت بی قرارم

نگاهی که با من حرف می زد

هی این در اون در میزد

قلب منو آتش  زد

نگاهت آخرین بار

گفت به امید دیدار

اما نگاه من گفت

 خداحافظ برای آخرین بار

من دیگه بچه نیستم

بخوام با تو بمونم

حالا بمون تو تنها

خداحافظ آخرین بار

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 12:5  توسط شرمن تنبله  | 

افسوس

حالا داره دستم میاد که من کجام و تو کجا ؟

کم کم باور شده که من ذره ای بیش نیم

 

امروز حس شعری نیست.افسوس از این عمری که بیهده به بادش دادم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 17:32  توسط شرمن تنبله  | 

تصمیم کبری یه من

تصمیم گرفتم از این به بعد ترانه هامو بذارم شاید کسی پیدا شد راهنمائیم کنه.

از حالا به بعد اما الان دفترم پیشم نیست حالا بعدا.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 19:37  توسط شرمن تنبله  | 

بی خیال.......

تا میگن حجاب یاد ۸ سال پیش می کنم که چادری بودم و چه شق و رق می ایستادم.اون موقع خیلی دوست داشتم مانتویی بشم و الان خودم رو میبینم که یه مانتوییه مچاله شده هستم.

تو این هشت سال چه ها که نکشیدم ولی خوب لابد حکمت خدا بوده.بعضی وقتا درسته نق می زنم ولی همونا هم به شوخیه.در برابر رفتار دیگران با خودم واقعا می مونم چی بگم ؟ به خصوص جنس مخالفایی که چون من بیمارم به من به دیدهء حقارت نگاه می کنن و خودشونو از من سر می دونن.

بی خیال همشونو به خدا واگذار می کنم

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:21  توسط شرمن تنبله  | 

بدجنس

از وقتی گفتم حمید برام ماهواره بیاره و اونم نیورده شعرم نمیاد.
+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:29  توسط شرمن تنبله  |