تبليغاتX
بـــــنام خدایـــم

بـــــنام خدایـــم

و دیگر هیچ ...

نفرین نامه

دیگه اومدم بیرون جدی از تالار .شخصیتمو به لجن کشیدن.الهی تو همین دنیا به روز سیاه بشینن.میدونم نفرینم میگیره خدایا منو ببخش ولی دیگه خیلی دلمو شکستن حالا چون من درس نخوندم باید با من این جوری رفتار کنن ؟

خدایا شکرت که حالم خوبه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:40  توسط شرمن تنبله  | 

اعتماد

آدم تو این دوره میمونه به کی اعتماد کنه ؟!

به سالما که نمیشه اعتماد کرد.معلولا هم بدتر از سالماشن.چی کار کنم ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 18:11  توسط شرمن تنبله  | 

موفق

دکترم گفت میتونی شوهر کنی ولی به موفقیتایی که دوستات رسیدن برات امکان پذیر نیست اما من می گم اگه بخوام می تونم از اونا موفق تر هم باشم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:40  توسط شرمن تنبله  | 

دلم تنگ شده

وای اگه رضا منو ببخشه چی میشه ؟

یعنی منو خواهد بخشید ؟ دلم براش خیلی تنگ شده.دکترم گفته من میتونم ازدواج کنم.با فیزیوتطاژی هم گفته راه رفتنم بهتر میشه.رضا کجایی غلط کردم مرگ من منو ببخش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:30  توسط شرمن تنبله  | 

باید دیگه خوب شم.

امشب باید برم دکتر . تا کی باید برم ژیش دکتر ای خدا.خسته شدم ولی باز شکرت که خوبم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:34  توسط شرمن تنبله  | 

امرز من

امروز از ساعت یک تا ۷ داشتم سرم می زدم.بعدش با خاله شهلاوینا و خانوادهء ما بجز پسرا رفتیم تو حیاط و جیگر و قلب خوردیم الانم من از ترس اینکه دستشوئی کوچیکم بگیره اومدم بالا.فردا باید برم حمام چون شنبه وقت دکتر دارم.روحیم شکر خدا خوبه . فعلا همین تا بعد....و دیگر هیچ.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:15  توسط شرمن تنبله  | 

ارزش من بیشتر بوده و هست

برای همیشه از تالارهای گفتمان بیرون اومدم .یه مشت آشغال اونجا جمع بودن.ارزش منو نداشت.اگه بیشتر می موندم ارزشم کمتر میشد.نمی دونم چرا نمی تونم صفحهء انجکن معلولینو باز کنم ؟ دلم تنگ شده.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 21:43  توسط شرمن تنبله  | 

خوبم

خدا رو صد هزار مرتبه شکر خیلی بهترم دوستان ازتون ممنونم.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 14:18  توسط شرمن تنبله  | 

حسین چه کنم ؟

نمی تونم چند وقته برم تو تالار.برام باز نمیشه .خسته شدم.همش گریه همدمه من شده چند روزه.خدایا خودت کمکم کن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 16:55  توسط شرمن تنبله  | 

آزمایش

امروز رفتم آزمایشگاه و آزمایش دادم.صبح ساعت بیدارشده بودم برای همین هی تا الان که ساعت ۵ هست خوابیدم.خسته شدم هر سه ماه یه بار باید آزمایش بدم تا تعداد گلبول سفیدا ببینم زیاد نشده باشه.ولی خوب نمیذاره بیکار باشم دیگه.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:17  توسط شرمن تنبله  | 

خستم

بعد از کورتونومه و منم حسابی خستم.
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 17:12  توسط شرمن تنبله  | 

این داستان خودمه کپی نکنید خواهشا

سلام

اول از همه ازتون خواهش می کنم از داستانم به هیچ وجه کژی نکنید چون مال خودمه.

 

مهتاب با مهرباني دستي به سر دخترش مهرنوش کشيد و با بوسه ای که به گونه اش نواخت با چشماني که پر از حرف بود رو به مهرنوش گفت :
_ عزيزم اينا که تو ميگي مشکلي نيست.من فکر کردم تو صبورتر از اين حرف ها هستي.من زماني که سن تو بودم رفتارم دقیقا مثل خودت بود.نمی دونم چرا یه شب شب چون نمرهء دوستم از بالاتر شده بود نشستم گریه کردم و از این که چرا مثل خواهرم زیبا نیستم که همهء دوستام همینو بهم می گفتن خلاصه صر مسائل هیچ و پوچ از خدا خواستم من راحتم که ،یه بیماریه سخت بهم بده
مهتاب گویی نگاهش به دور دستها پر کشید و گفت  :
مثل تو قدر همین هوشی که خدا بهم داده بود و راحتیمو ندونستم.
مهتاب گویی دلش نمی خواست دیگر به حرفش ادامه دهد چون رو به ددخترش گفت بقیشو می تونی از مادر بزرگت بپرسی !
مهرهنوش با تعجب گفت چرا ؟
مهتاب گفت :
نمی خوام اون روزای سخت بازم به یادم بیاد.
مهرنوش که متعجب شده بود در دلش گفت روزای سخت ؟!!!
در همین لحظه صدای زنگ در اومد اون که می دونست خواهرش مهوشه از جاش تکون نخورد تا مادرش در رو باز کنه.در دلش گگفت جقدر ازش با اون چشمای درشت و عسلیش بدم میاد .پس چرا من.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 9:36  توسط شرمن تنبله  | 

خوبه یا بد ؟

من تنهاییمو باگریه پر می کنم.هیچ وقت حتی از همون بچگی نتونستم با کسی قهر کنم یا ازش دلخور باشم دقیقا مثل حالا.نمی دونم این خوبه یا بد!!!!!!!!!!!!!! امروز نوبت سرم زدنم بود.حالا هم عوارض کورتون باعث شده بی حوصله باشم.قلبم گرفته.چی کار کنم ؟

فقط می تونم بگم خدایا شکرت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 19:44  توسط شرمن تنبله  | 

ممنونم

بیشتر باید قدر خودمو بدونم.خدا خیلی مراقبمه تا اتفاقی برام نیفته.خدایا شکرت.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:25  توسط شرمن تنبله  | 

لحظه ای با او

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من

حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي

يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه

شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.


وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم

چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو

خيلي مشغول بودي.

يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي

جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.

خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و

در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.

تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم

که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار

هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي

که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي

و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.

بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون

را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت

زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر

نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را

کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛

و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي.

بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي

و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در

کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش

را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگرانصبورباشي.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان

دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.


خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم

منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم

به من وقت بدهي.


آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،

مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...


دوست و دوستدارت:خدا
.
.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:58  توسط شرمن تنبله  |