نفرین نامه
خدایا شکرت که حالم خوبه .
و دیگر هیچ ...
خدایا شکرت که حالم خوبه .
به سالما که نمیشه اعتماد کرد.معلولا هم بدتر از سالماشن.چی کار کنم ؟
یعنی منو خواهد بخشید ؟ دلم براش خیلی تنگ شده.دکترم گفته من میتونم ازدواج کنم.با فیزیوتطاژی هم گفته راه رفتنم بهتر میشه.رضا کجایی غلط کردم مرگ من منو ببخش.![]()
اول از همه ازتون خواهش می کنم از داستانم به هیچ وجه کژی نکنید چون مال خودمه.
مهتاب با مهرباني دستي به سر دخترش مهرنوش کشيد و با بوسه ای که به گونه اش نواخت با چشماني که پر از حرف بود رو به مهرنوش گفت :
_ عزيزم اينا که تو ميگي مشکلي نيست.من فکر کردم تو صبورتر از اين حرف ها هستي.من زماني که سن تو بودم رفتارم دقیقا مثل خودت بود.نمی دونم چرا یه شب شب چون نمرهء دوستم از بالاتر شده بود نشستم گریه کردم و از این که چرا مثل خواهرم زیبا نیستم که همهء دوستام همینو بهم می گفتن خلاصه صر مسائل هیچ و پوچ از خدا خواستم من راحتم که ،یه بیماریه سخت بهم بده
مهتاب گویی نگاهش به دور دستها پر کشید و گفت :
مثل تو قدر همین هوشی که خدا بهم داده بود و راحتیمو ندونستم.
مهتاب گویی دلش نمی خواست دیگر به حرفش ادامه دهد چون رو به ددخترش گفت بقیشو می تونی از مادر بزرگت بپرسی !
مهرهنوش با تعجب گفت چرا ؟
مهتاب گفت :
نمی خوام اون روزای سخت بازم به یادم بیاد.
مهرنوش که متعجب شده بود در دلش گفت روزای سخت ؟!!!
در همین لحظه صدای زنگ در اومد اون که می دونست خواهرش مهوشه از جاش تکون نخورد تا مادرش در رو باز کنه.در دلش گگفت جقدر ازش با اون چشمای درشت و عسلیش بدم میاد .پس چرا من.....![]()
فقط می تونم بگم خدایا شکرت![]()
| امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي. يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي. خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري. بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگرانصبورباشي. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد، مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي... دوست و دوستدارت:خدا . . |